محمد باقر شريعتى سبزوارى
288
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
هم امرى فطرى است ، ولى اين فطرتى است كه با فطرت ديگر تعديل شده ، كه يك فطرت را كنار فطرت ديگر قرار دادهاند كه امرى فطرى يك امر فطرى ديگرى را تعديل مىكند ، و گاهى در تفسير تصريح مىكنند كه انسان مدنى بالطبع نيست ، بلكه مدنىّ بالتبع است « 1 » . در اينجا اجتماعى بودن را نتيجهء تعادل و تزاحم دو غريزه مىدانند . در اين جهت ، گفتهء ايشان تا اندازهاى شبيه به گفتار پيروان نظريهء تكامل و داروينيستهاى امروز مىشود كه اصل در انسان و حيوان ، تنازع است . همين اصل استخدام بالأخره صورت محترمانهاى ! از تنازع بقاست كه اصل در انسان تنازع است ، و تعاون ، در اثر تنازع پيدا شده است . انسان به حسب غريزه براى بقاى خويش به تنازع روى مىآورد ، ولى دشمن كه هميشه يك چيز نيست ، گروهى از انسانها وقتى در مقابل دشمن مشترك قرار مىگيرند ، با عقل خودشان احساس مىكنند كه به تنهايى نمىتوانند با او معارضه كنند ، و يگانه راه مقاومت همدست شدن با ديگران است و از اينجاست كه اساس تعاون به وجود مىآيد ؛ مثل پيمانهاى سياسى كه دولتها با يكديگر مىبندند ؛ اين پيمانها كه روى احساس انسانى نيست ، تنها براى دفع خطر مشترك است ، و در حقيقت اين تعاون ناشى از تنازع است ، و لهذا دشمن مشترك كه از بين برود جنگ بين دوستان شروع مىشود ، و باز پس از مدتى ميان گروه غالب اختلاف پيدا مىشود و جنگ در مىگيرد و به قول شاعر : رگ رگ است اين آب شيرين آب شور / بر خلايق مىرود تا نفخ صور . و اگر در نهايت امر دونفر باقى بمانند بين آنها هم جنگ واقع مىشود . و هر چه كه دستورهاى اخلاقى در مورد تعاون و دوستى و يگانگى داريم ، اگر ريشهاش را بگرديم از تنازع ناشى مىشود ، و معنايش اين است كه اگر مىخواهى در مقابل دشمن باقى بمانى ، راهش راستى ، درستى و نظاير اين دستورات اخلاقى است . اين سخن پيروان نظريهء تكامل است . چنين حرفى را مىشود از كلمات آقاى طباطبائى استنباط كرد ، هر چند صريحاً چنين حرفى را نزدهاند ؛ ولى لازمهء حرفشان اين است .
--> ( 1 ) . اين مطلب ، قهراً به همان بحث ارسطو برمىگردد كه آيا انسان مدنى بالطبع هست يا نيست ؟